روز اولی که با یاهو ۳۶۰ شروع کردم٬‌فکر نمی کردم وبلاگ یاهو ۳۶۰ را شروع می کنم و ادامه می دهم و دوستان خوب و همفکر زیادی پیدا می کنم. بعد که شیرینی این کار زیر زبان دلم رفت به فکر راه انداختن وبلاگ شخصی افتادم. با صادق غفرانی و چند نفر دیگر از دوستان خوبم هم مشورت کردم و آنها هم راهنمایی های خوبی کردند٬ اما کار را به بعد از برگشتن از سفر حج موکول کردم . اما...

در این سفر دوستان خوب و همراهی چون حامد حجتی ٬‌محمد خامه یار٬ محمد جواد محسن زاده ٬ محمد امین محمد لو و ... که اکثرا خودشان هم وبلاگ داشتند یا همانجا راه انداختند٬ مرا تشویق کردند که استارت کار را از همان سرزمین مقدس بزنم .و زدم .

آنچه در ایران برای خودم ترسیم کرده بودم ٬ چیزی شبیه همان ستون « گزیده اندیشه ها» بود که سالها در کیهان متولی آن بودم و در آن بخشهایی از آثار برتر مکتوب را در زمینه های ادبی ٬ سیاسی ٬ اجتماعی ٬‌فرهنگی و ... از کسانی چون امام خمینی‌٬ دکتر شریعتی ٬ شهید مطهری ٬‌شهید آوینی٬‌جلال آل احمد ٬‌استاد محمد رضا حکیمی ٬ قیصر امین پور ٬ سید حسن حسینی و ... انتخاب می کردم و در آنجا با ذکر ماخذ می آوردم.

حوادث تلخ و شیرین حج مرا به نوعی خاطره نویسی کشاند و در ایران هم انتخابهایم را با نوعی مقدمه خاطره گونه درج می کردم که ظاهرا این کار به گواهی نظرات داده شده جذابیت کار را بیشتر کرده بود. اما مناسبتهای زمانی مرا وامی داشت که گاهی از قلم خودم هم استفاده کنم و نظرات خودم را هم بنویسم و این البته برای دل خودم خوب بود اما با آن هدفی که برای این وبلاگ در نظر گرفته بودم فاصله داشت .

از سوی دیگر بسیاری از دوستان نسبت به طولانی بودن بعضی قسمت ها گلایه داشتند. من شاید این گلایه را بشنوم اما فکر می کنم این فضای مجازی جایی برای خود سانسوری و کم گذاشتن نیست . شاید در روزنامه به اقتضای فضای محدود و رعایت دیگر خبرها و مقاله ها خلاصه نویسی یک اصل مهم باشد که هست ٬ اما در اینجا دیگر نمی پسندم که خودم را از نوشتن آنچه می خواهم محروم کنم . بله این اصل کلی  روزنامه نویسی را قبول دارم که «تعداد خوانندگان یک نوشته  ٬ نسبت معکوسی با حجم آن نوشته دارد» اما برای من نوعی  ٬ تعداد خواننده هدف اصلی نیست . من حرفهایم را می نویسم و البته خوشحال می شوم که کسان بیشتر و پر شمارتری نوشته هایم را بخوانند ٬ اما فکر نمی کنم که برای اینکه بیشتر بخوانند ٬ کم کاری و کم نویسی کنم !

همچنین برخی از دوستان معتقدند که هر روز نویسی شاید خیلی مطلوب نباشد چرا که همه هر روز به اینترنت دسترسی ندارند یا فرصت چک کردن وبلاگها را در هر روز پیدا نمی کنند و بهتر است فاصله زمانی قسمتها بیشتر باشد تا کسان بیشتری هر قسمت را بخوانند و یک نظر هم این است که هر روز نویسی ٬ وبلاگ را فعال نشان می دهد و در دراز مدت یک امتیاز محسوب می شود.

یک نکته دیگر اینکه خیلی دوست دارم مثل یاهو ۳۶۰ برای هر نوشته ام عکس و طرحی مناسب انتخاب کنم و نیز موسیقی زمینه ای برای وبلاگم بگذارم . اما بلد نیستم. اصلا. همین جا از دوستان و مخاطبان خوب آب و آتش می خواهم به این برادرشان لطف کنند و به طور دقیق این راه را به من نشان بدهند.

در هر صورت این قسمت یا به قول بلاگرهای حرفه ای این پست را برای این نوشتم که به نوعی نظرخواهی و نظر سنجی از شما دوستانم دست بزنم و بپرسم :

۱- چگونه می پسندید؟متن را به شیوه ستون فوق الذکر انتخاب کنم یا خودم بنویسم ؟

۲- هر روز باشد یا  هر هفته یا گاه به گاه ؟

۳-نوشتن مقدمه های کوتاه خاطره گونه در اول نوشته ها را چگونه می بینید؟

۴- برای گذاشتن عکس و طرح چه کار باید بکنم ؟ ظاهرا باید فقط از اینترنت انتخاب کنم اما آیا راهی وجود دارد که از هارد بردارم یا نه ؟

۵- برای گذاشتن موسیقی زمینه چی ؟

۶- چگونه می پسندید وبلاگ را برای دل خودم و نظرات خودم اختصاص بدهم ولو اگر طولانی شد یا اینکه به خاطر دل مخاطبانم ٬ خودم را سانسور کنم و خلاصه بنویسم ؟

۷- هر چیز دیگری از راهنمایی و انتقاد و پیشنهاد که به بهتر شدن کار من و البته دوستان و خوانندگان دیگر کمک می کند .

من این قسمت (پست) را برای مدتی نگه می دارم و به روز نمی کنم تا همه فرصت نظردادن داشته باشند.

فکر می کنم نتایج این نظر دهی برای همه جالب و کاربردی باشد.

از اینکه وقت می گذارید و برای این کار همراهی و یاری می کنید پیشاپیش تشکر می کنم .

 

پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

بالاخره بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر در آخرین ساعات ۲۲ بهمن با اعلام بزگزیدگان خود در تالار وحدت تهران به کار خود پایان داد در حالی که امسال ویژگیهای منحصر به فردی داشت :

۱- نخستین موضوعی که توجه هر ناظر بی طرفی را به خود جلب می کرد ٬ تنوع سوژه ها و موضوعات مطرح شده در فیلمهای امسال بود.شاید در سالهای گذشته ٬ جشنواره ای با این همه تنوع سوژه و موضوع نداشته ایم . موضوعاتی اجتماعی ٬ فلسفی ٬ معنوی ٬ دفاع مقدس٬ سیاسی ٬ خانوادگی و عشقی ٬‌تاریخی و حتی تبلیغاتی با زبان هنری و با زبانهای واقعگرایانه ٬ روشنفکری و طنز با تنوع گسترده در جشنواره امسال حضور داشتند.

۲- نکته دوم ٬ تنوع کارگردانان و فیلمسازان از سلیقه های گوناگون بود. امسال فیلمسازان از طیفهای گوناگون فکری از حزب اللهی و روشنفکر و قدیمی و جدید و زن و مرد و ... حضور پر رنگی در سینمای امسال داشتند.

۳- امسال برای اولین بار پس پایان جنگ تحمیلی ٬ بیشترین فیلمهای ساخته شده در زمینه دفاع مقدس را شاهد بودیم . فیلمهای روز سوم ٬ آنکه دریا می رود٬ اخراجی ها ٬ پاداش سکوت ٬ اتوبوس شب ٬ مثل یک قصه و سه چهار فیلم دیگر که مستقیم یا در حاشیه به موضوع جنگ تحمیلی پرداخته اند ٬ محصول یک سال گذشته سینمای ایران است .

این فیلمها همان طور که پیشتر اشاره کردم با سلیقه ها و نگاههای گوناگون ساخته شده اند و ممکن است هر کسی با همه بخشهای آنها موافقت نداشته باشد و یا نقدهایی را به برخی قسمتهای آنان وارد بداند که این البته حق هر منتقدی است اما از ارزش اصلی کار یعنی توجه قابل تقدیر و بی سابقه فیلمسازان کشورمان به مقوله مهم دفاع مقدس نمی کاهد.

گذشته از این ساخت فیلمی پر جاذبه با موضوع جنایتهای رژیم شاهنشاهی (روز بر می آید) را نیز باید در همین زمینه مورد اشاره قرار داد.

۴- نکته جالب دیگر٬ جایگاه جشنواره امسال در بین توده مردم و به اصطلاح تماشاگران و مخاطبان است ٬ چیزی که تا یکی دو سال پیش ٬ روز به روز از این ویژگی کاسته می شد تا جایی که چندین همایش و کنفرانس برای بررسی علت رویگردانی مردم از سینما برگزار شد.

امسال برای نخستین بار در تاریخ برگزاری جشنواره های فیلم فجر ٬ ۱۳ فیلم به حد نصاب بیش از  ۵۰ درصد محبوبیت مردمی دست پیدا کردند به طوری که صاحبنظران از آن به عنوان یک «پدیده» یاد می کنند. همچنین چهار فیلم نیز حد نصاب بالای ۷۰ درصد آرای مردمی را کسب کردند و در روز آخر نیز فاصله دو فیلم پر مخاطب «اخراجی ها» و «سنتوری» با بیش از ۹۰ درصد آرای مثبت تماشاگران ٬ به یک دهم درصد رسید. این مقدار اقبال مردمی به خود جشنواره و به فیلمهای ساخته شده در یک سال گذشته ٬ ستودنی است و از برنامه ریزی مناسب در این عرصه خبر می دهد.

ذکر این نکته ضروری است که در سه چهار سال اخیر ٬ سالنهای نمایش دهنده فیلمهای جشنواره فجر خالی شده بود و اکران فوق العاده سوم و چهارم برای برخی  فیلمهای امسال که تا ساعت چهار بامداد طول بکشد و در همان سئانس آخر ٬ کسانی ایستاده فیلمها را تماشا کنند ٬ تاییدی بر ویژگی فوق است .

به همین دلیل ٬ پیش بینی می شود سالی پر بار در انتظار سینمای ایران باشد و  همه قشرها با آسودگی خاطر و با قدرت انتخاب کامل به گزینش فیلمهای مورد علاقه خود بپردازند و نگرانی از فیلمهای آلوده ای که عشقهای مثلثی و خیابانی و ... را مطرح می کنند نداشته باشند . بخصوص خانواده های متدین ٬ سال آتی می توانند با خیال آسوده ٬ سینما را به تفریحات سالم خود و فرزندان خود اضافه کنند.

۵- یک ویژگی دیگر جشنواره امسال ٬ حرف و حدیثهای حاشیه ای آن بود. بیشتر این اما و اگر ها به نوع داوری و اعطای جوایز بر می گشت . طبیعی است که ارزیابی ها در وادی هنر ٬ در ذات خود با ذوق و تا حدودی سلیقه همراه است و اگر داورانی دیگر دست به انتخاب می زدند ٬ برروی فیلمها و آثار دیگری دست می گذاشتند٬ اما به نظر می رسد می شد با تمهیداتی ٬ این اعتراضات را کاهش داد. انتقاد برخی فیلمسازان به اینکه امسال در برخی رشته ها ٬ تنها دو یا سه نامزد اولیه وجود داشت در حالی که در سالهای گذشته در هر رشته ٬ چهار تا پنج کاندیدای دریافت جایزه را اعلام می کردند٬ انتقاد بجایی است .

همچنین این گفته برخی بازیگران سرشناس که از ابتدا به ما گفته بودند در فیلمهای کارگردانان حزب اللهی بازی نکنید وگر نه دور جایزه گرفتن را خط بکشید ٬ نکته ای است که باید روی آن تامل کرد. البته باید توجه داشت که داوران جشنواره هر سال ٬ دو سه ماه قبل از برگزاری جشنواره انتخاب می شوند نه یک سال قبل که فیلمها کلید خورده اند! از سوی دیگر ٬ این اعتراضها نشان می دهد که مشکل ٬ همکاری کردن با کارگردانان حزب اللهی و ارزشی است و قاعدتا  این موضوع نباید از سوی وزارتخانه ای که تلاش دارد به نیروهای هنرمند متدین  ـ به نسبت گذشته  ـ میدان بیشتری بدهد ٬ صورت گرفته باشد.

برخی شنیده ها نیز حاکی از آن است که دستهایی خارج از سیستم تصمیم گیری مسئولان برگزاری جشنواره ٬ سعی در ایجاد اختلاف و اعتراض سازی داشته اند که خوب است مدیران بالای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی این مسئله را پیگیری و در صورت رسیدن به نتیجه ٬ ماجرا را برای مردم و رسانه ها اعلام کنند.

و اما یک نکته دیگر: گرفتن برخی پزهای اپوزیسیونی از سوی برخی چهره های حزب اللهی کاملا نچسب است ! حتی ممکن است این نوع برخوردها از سوی مردم به چیزهای مختلف هم تعبیر شود . در شرایطی که پس از سالها نیروهای ارزشی و دینمدار ما امکان عرض اندام مناسب در عرصه سینما را پیدا کرده اند این نوع موضعگیریها و ادا - اصولهای اپوزیسیونی ٬ قدرناشناسی و کفران نعمت است . دوستان خوب ما توجه داشته باشند که نکند بازیگران اصلی کسانی در پشت پرده باشند و آنها سادگی و شتاب به خرج داده باشند...

دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

من از بین بیست و یک فیلمی که امسال دیدم با سلیقه خودم برخی را به عنوان برترین ها می نویسم تا نظر دوستان دیگرم چه باشد:

۱- در فیلم «فرش ایرانی» که کار ۱۵ کارگردان برجسته کشورمان است ٬ کار دوازدهم یعنی ده دقیقه ای که به مجید مجیدی اختصاص داشت بسیار شگفت آور بود به دلایل مختلف از نوع دوربین ٬ نوع رنگ آمیزی ٬ سیر داستان ٬ و روح عجیبی که در سرتاسر این ده دقیقه جاری بود و نوری در نگاه و چشمان تو می پراکند. جالب اینجا بود که کارگردان صاحب نامی چون عباس کیارستمی در این مجموعه ضعیفترین کار را ارائه کرده بود و اگر نبود موسیقی زیبا و شعر قشنگ و صدای خانم آذر پژوهش که از یکی از کارهای گلهای تازه برداشته شده بود هیچ آبرویی برای کیارستمی باقی نمی ماند.من به دوستان خوبم توصیه می کنم اگر شرایط دیدن این فیلم برایشان مهیا شد حتما آن را از دست ندهند.

۲-«بچه های ابدی» خانم پوران درخشنده هم از کارهای ماندگار امسال بود . سوژه انسانی و پرداخت هوشمندانه کارگردان که بازگشتی به آثار مشابه وی در سالهای آغاز فعالیت هنری اش یعنی «رابطه» و «پرنده کوچک خوشبختی» بود نیز کامها را از جشنواره امسال شیرین تر کرد.

۳-«روز سوم »هم اثری تحسین برانگیز از سینمای جنگ بود که جنگ را با عشق زمینی و غیرت٬ با داستانی روان و جذاب به پیش برد و تماشاگر را تا انتها بر روی صندلیها میخکوب کرد. طراحی صحنه و صحنه های جنگی داخل خرمشهر بسیار زیبا طراحی شده بود. برای خود من فیلم مرا به خاطره  ماجرای همان ۳۴ روز و تلاشهای «شهناز حاجی شاه» و برادرش «ناصر» برد که آنها را سالها پیش در رمان استادم «قاسمعلی فراست » خوانده بودم.

۴-«دستهای خالی» ابوالقاسم طالبی هم فیلم خوب و روانی بود. طالبی هر چه می گذرد به زبان روانتری می رسد و جذابیتهای داستان فیلمهایش هم بیشتر می شود. جذابیتی که از «نغمه» شروع شد. من البته از فیلم «آقای رئیس جمهور» او هم خوشم آمد .  صداقت و صراحت طالبی  در سوژه یابی و بیان همیشه برایم جالب و احترام انگیز بوده است .

۵- «پارک وی» از معدود فیلمهای امسال بود که بسیار از آن بدم آمد. اصلا نمی دانم چرا باید حتما چیزی با اسم ژانر وحشت داشته باشیم که کارگردان محترم بخواهد در آن آنقدر افراط کند که به قول خودش فیلمش را هیچ فرد زیر دوازده سالی نبینند! قطع کردن انگشتان دست با تبر و فوران کردن خون و صحنه های بشدت خشن دیگر چه امتیازی برای یک سینمای سالم است ؟آیا هنر برای هنر بدین ترتیب فاتحه اش خوانده نمی شود؟مگر قرار نبود هنر تعالی دهنده روح و ذهن جامعه باشد و به آنها آرامش و انگیزه حرکت بدهد؟نشان دادن و آموزش حمله با چاقو و کشت و کشتار خونین با تبر و ... برای همین هدف و سالمسازی محیط و روح جامعه است ؟!!

دوست دارم برای فیلمهایی چون «اخراجی ها» ٬ «اتوبوس شب»٬ «گوشواره»٬«سنتوری»٬«پاداش سکوت »٬«آدم»٬«روز بر می آید»٬«آنکه دریا می رود» و... هم چیزهایی بنویسم اما هم امشب پس از راهپیمایی و بعد٬ آمدن به کیهان و تنظیم اخبار فردا و .... خسته ام و هم همسر و فرزندانم از مراسم اختتامیه دارند به اینجا می آیند تا مرا از اینجا تا منزل برسانند. آخر ماشین دست آنهاست و مسیر کیهان تا منزل بسیار طولانی . آن موارد را یا ان شاء الله برای کیهان می نویسم و یا هنگام نمایش آنها.

فقط یک نکته : فیلمهای امسال برای من بسیار پر تنوع و اکثرا خوب یا مطلوب بود و همین جشنواره امسال را برای من حتما  به یاد ماندنی خواهد کرد.

یک نکته دیگر: جشنواره امسال از نظر فیلمهای دفاع مقدس و تنوع نگاههای متفاوت و گوناگون به آن هم شاید بی نظیر باشد.

 

یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

این روزها که هر بیست و چهار ساعتش را با سه چهار فیلم سر می کنم و البته دیگر در طول سال به آن صورت فیلمی نمی بینم ، فرصت نوشتن از من سلب شده است ، اما نمی توان درباره مهمترین اتفاق اواخر سده میلادی پیش یعنی پیروزی انقلاب اسلامی در ایران هیچ نگفت . انقلابی که شاید هنوز هم بهترین تعبیر درباره آن جمله شگفت انگیز امام خمینی است که فرمود:" انقلاب ما انفجار نور بود".

من در این فرصت کم فقط به این دلیل آمدم که به سهم خودم ادای دینی به انقلابم کرده باشم . و به همین دلیل امروز شعر زیبای " گفتنی های معطر" زنده یاد سید حسن حسینی را تقدیم دوستان و مخاطبانم می کنم :

گل که در باغ شکفت

می توان گفت که :

 این جنس غریب – غرضم بوی خوش است –

           باید از پنجره باد به اقصای بلاد

                                           هیچ صادر نشود؟!

مثل این است که آدم – آدم ؟ -

روی یک تکه مقوا بنویسد که :

" زمین برهوت

 باید اصلا به خیال دهن تف زده اش

 طعم باران متبادر نشود"!

                      و بکوبد وسط قلب کویر!

***

گل که در باغ شکفت

گفتنی های معطر را گفت

و شما سوی یک تکه مقوا رفتید...

باد بر حرف شما قهقهه سر داد و گذشت

       و کویر

             یاد باران فراوان بهار

             یاد انبوهی جنگل افتاد

                              و شما وا رفتید!

معجزی بود شگفت :

 در کتاب برهوتی که شما

 صفحه بندش بودید

ناگهان مبحث گلها وا شد

 و دهان های شما رسوا شد...

الغرض باد وزید

 و ورق ها برگشت

 پس از آن

 انتشارات شما بوی غلطنامه گرفت !

***

اندکی شرم کنید

 تا به کی می خواهید

آب در هاون اندیشه خود نرم کنید؟!

 گل که در باغ شکفت

                                        گفتنی های معطر را گفت ...

 سید ، علاوه بر این شعر زیبا که درپاسخ به کسانی است که عزم صدور انقلاب اسلامی را در آن سالها زیر سوال می بردند ، شعر کوتاه دیگری هم در همین حال و هوای پیروزی انقلاب دارد که آن را هم تقدیم می کنم :

 امروز لفظ پاک "حزب الله"

گویا در قاموس "روشنفکر" این قوم ،

دشنام سختی است !

 اما ،

من خوب یادم هست

روزی که "روشنفکر"

           در کافه های شهر پر آشوب

                              دور از هیاهوها

                                                    عرق می خورد

با جانفشانی های جانبازان "حزب الله"

                               تاریخ این ملت

                                                    ورق می خورد!

شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

۱- رخشان بنی اعتماد باز هم گل کاشته است .« خون بازی » بسیار صداقت دارد. در آن از ادا و اصولهای روشنفکری خبری نیست. داستانش را خیلی راحت بیان می کند . اتفاقا سیاهنمایی هم ندارد. موضوع اعتیاد را هم سیاسی نمی کند و به نظام  ربط نمی دهد و آن را منحصر به طبقه  فقیر و بدبخت  هم نمی داند. ریشه آن را هم در این داستان  به تربیت غلط ٬ فرزند سالاری و مشکلات خانوادگی و رفاه بیش از حد مربوط می کند.

«باران »در این فیلم کولاک کرده است . آنقدر خوب ظاهر شده است که گاهی فکر می کنی بازی نمی کند و تو داری یک فیلم مستند می بینی.

به دوستی که خیلی از این فیلم بدش آمده بود یک ملاک دادم . گفتم : یک ملاک فیلم بد و فیلم خوب این است که وقتی تیتراژ پایانی را می بینی انگیزه اصلاح در تو بیدار شده است یا اینکه به نا امیدی و تنفر از همه چیز می رسی. خون بازی ٬‌به تماشاچیانش انگیزه اصلاح می دهد و آن ها را به تامل و تفکر وادار می کند٬ بخصوص پدر ها و مادرها را . این چیز کمی نیست.

۲- سعید سهیلی را دوست دارم اما همه فیلمهایش را نه . چیزی که آزارم می دهد این است که در فیلم ساختن ٬ خودش نیست . دائم با سوژه ها و آدمهای مطرح ور می رود و همانها را یک بار دیگر به خوردمان می دهد اما نه به زیبایی و تاثیر گذاری اصلش !

«سنگ ٬ کاغذ٬ قیچی» همان مسعود کیمیایی است با طعم آژانس شیشه ای! درست نیمی از فیلم همان نمادهای فیلمهای مسعود است یعنی تیزی و رفاقت یا بی معرفتی در رفاقت و غیرت ناموسی و ... و نیمی دیگر همان ماجرای آژانس شیشه ای و گروگان و گروگان کشی. جالب اینجاست که خود سعید این ها را تکذیب نمی کند. حتی در این فیلم از همان شخصیتهای آژانس هم استفاده می کند : اصغر و کوهی و ...

نیمه دوم فیلم  در آسایشگاه جانبازان می گذرد. از زبان یکی از آنها می شنویم که ما جانبازان شده ایم گوشت قربانی که برای هر چیزی ما را تقسیم می کنند. درست مثل همین فیلم که سهیلی برای پیشبرد قصه عشقی خودش پای جانبازان را هم به وسط کشیده  و از آنها استفاده ابزاری کرده است !کاش سهیلی به بیان همان ماجرای عشقی فیلمش بسنده می کرد و پای جانبازان را به میان نمی کشید.

با این حال فیلم جدید سهیلی به نظر می رسد که تماشاچیان زیادی را به سینما بکشد و فروش خوبی بکند.

۳- «مصائب دوشیزه» فیلمی با سوژه ای است که بسیار به دل می نشیند و با ما بسیار مانوس است . عشق بسیاری از ارامنه و مسیحیان کشورمان به اهل بیت «ع» و بخصوص ابا عبد الله الحسین«ع». من در یکی از قسمتهای قبلی همین وبلاگ نمونه ای شخصی(مادام های کوچه ویگن گاراپیدی) را شاهد آورده بودم و یک نمونه دیگر را ان شاء الله گذاشته ام برای دهه آخر صفر.

با این حال فیلم بجز بازی گرم و گیرای بهزاد فراهانی ٬ نقطه قوت تکنیکی خاصی ندارد. بازیهای بی روح و سرد دیگر هنر پیشه های این فیلم  به همراه فیلمنامه ای که جای کار بیشتری داشت افسوس یک سوژه خوب از دست رفته را باقی می گذاشت .اما بی انصافی است که بابت همین مقدار قدم برداشتن در راه سینمایی که به معنویات توجه دارد شادمان و قدر شناس نباشیم .

۴-«باز هم سیب داری؟» از آن دست فیلمهای روشنفکرانه ای است که حرفهای اعتراضی خودش را در پشت نقابی از فرم گرایی و روایتی ضد قصه با تمجمج زیاد بیان می کند. فیلمی که قطعا با مخاطب ارتباط برقرار نخواهد کرد و گنجاندن چند صحنه کمیک هم در وسط این ماجرا کمکی به حل مشکل نکرده است .فیلمی که نه قصه داشته باشد و نه موسیقی و نه چهره ای که بخشی را به سینما بکشاند حرفهای اعتراضی فیلمسازش را هم نخواهد توانست به مخاطبان احتمالیش انتقال دهد.

سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

۱- بدین وسیله تشکرات صمیمانه خودم را از همه کسانی که دلسوزانه برای این برادر خودشان دعا فرمودند تا بلیت جشنواره فیلم فجر گیرش بیاید ابراز می دارم دوام عمر و توفیقات همه بازماندگان را از خداوند متعال خواستارم ! بویژه از همون آبجی اونور آبی که می دونم خیلی دعا کردند .یادش به خیر با وحید فرازان و منصوره و مرتضی و آبجی سالن اصلی تئاتر شهر.کدوم کار بود راستی؟

۲-همان شب درست چند تا نیم ساعت بعد از نگارش آن دردنامه٬ خداوند متعال عنایتی فرمودند و به اتفاق یکی از دوستانی که لطف دارند و مرتب کامنت می گذارند ساعت ۲۲:۳۰ حوالی میدان بهارستان تهران ! پرده اول سالن وزارت ارشاد کنار رفت و بعد پرده دوم بالا رفت و ما فیلم «آفتاب همه جا یکسان می تابد؟» را مشاهده فرمودیم . راستش همه فیلم به دنبال دعاگوی ماجرا بودم که چه مستجاب الدعوه و سریع الاجابه بود! البته معناگرا  ! بودن فیلم هم در حواس پرتی ما بی تاثیر نبود!

۳- فردا مشاور فرهنگی محترم کیهان که ویژگی اصلیش (این قسمت به دلایل امنیتی  و اخلاق انسانی خود سانسوری شد!)است ٬ با کمال مهربانی  لطف فرمودند  و کارت عکسدار خودشان را به اینجانب تفویض فرمودند به این شرط که کارت را دم در نگهبانی سینما فلسطین از دست ندهم .جالب اینجاست که اینجانب باز هم به لطف خداوند متعال تا حالا دم در سینما که ۴۵ دقیقه به خودت و عکست خیره می شوند کارت را نشان نداده ام . با چه شیوه ای رفته ام ؟ بعدا می گم ٬ بعد از جشنواره . البته خیلی جالب است .

۴- داخل سالن انتظار  سینما فلسطین سه چهار تا معرکه موجود می باشد: در حقیقت سه چهار دکه موجود می باشد: اولیش یک خانم سانتی مانتال است که در لیوانهای خوشگل به شما «نسکافه» تعارف می کند و هر بار هم با تاکید و البته مهربانی می فرماید: شما این لیوان نسکافه را مهمان شرکت نسکافه هستید! (راستی نسکافه  هم جزو اون شرکتهای صهیونیستی بود که در راهپیمایی روز قدس اسامی اش را منتشر کرده بودند دیگر ٬ درسته ؟)

دکه دوم به شما آبمیوه تکدانه تعارف می کند . اینها هم یک خانم و یک آقا هستند . البته اول سر قوطی آبمیوه گازی را می شکنند و به شما می دهند تا یک وقت خدای نکرده به سرتان نزند که بروید این کالای گرانبها را جلوی در سینما فلسطین به عابران بخت برگشته به ثمن بخس بفروشید. دنیای احتمالات است دیگر ٬ چه می شود کرد!

دکه سوم باز یک خانم سانتی مانتال دیگر است که به شما در لیوانهای خوشگل دیگر چای لیپتون اصل تعارف می کند و باز هم هر بار که یک لیوان به شما می دهد تاکید می کند که شما مهمان شرکت چای  لیپتون هستید (اگر نمی فرمودند ما احتمالا احتمال می دادیم که مهمان شرکت چای باروتی هستیم ! خدا را شکر که از سر در گمی نجات پیدا کردیم.)البته این خانم پس از اینکه لیوان چای خودشان را با مهربانی هر چه تمامتر ! تعارف کردند یک بسته ده تای چای کیسه ای لیپتون هم به شما اشانتیون می دهند که برای همسر و فرزندان محترمه ببرید. حالا از فردا راه نیفتید دم در سینما فلسطین که ما می خواهیم یک لیوان چای بخوریم . بی خود نبود که من راه حل ورودم را نگفتم . نا سلامتی هنوز فیلم رئیس مسعود کیمیایی و اخراجیهای  مسعود ده نمکی را ندیده ایم!

بی ادبی می شود اما شما به بزرگواری خودتان ببخشید . نمی دانم این روزها چرا سر فیلمهای مطرح که می شود کلی آدم پشت در سینما جمع می شوند و هر کدام با فاصله به نگهبان دم در می گویند آقا ما دستشوبی داریم اجازه می دهید پنج دقیقه برویم تو؟ بعد نمی دانم چه طور می شود که ناگهان دویست سیصد نفر از کسانی که دستشویی شدید داشته اند صندلیها را به انحصار خود در می آورند و ول کن معامله هم نمی شوند.

دکه چهارمی هم وجود دارد که البته آن هم توسط یک خانم سانتی مانتال دیگر اداره می شود اما هیچ کس به آن توجهی نمی کند . آخر آدم حسابی دیگر محصولات شرکت سونی را که به آدم مجانی تعارف نمی کنند!

۵- صادق غفرانی سر میز ناهار به من می گوید تو می روی سینما فیلم ببینی یا تعداد خانمهای سانتی مانتال سینما فلسطین را بشماری؟ فکر کنید چه جوابی به او داده باشم خوب است ؟!

۶- خدا وکیلی وضع ظاهر حاضران در سینما از سالهای پیش خیلی بهتر است . هر چند اگر بعضی از همین ها با همین وضع در خیابان ظاهر شوند حکم جلبشان صادر می شود! صادر می شود؟؟

۷- (قول می دهم آخریش باشد)نمی دانم چرا هنوز بعضی از کارگردانهای محترم ما خبرنگاران محترم را ببو محسوب می فرمایند! درست اول تیتراژ فیلمها که می شود  به اسم کارگردان فیلم یا فلان بازیگر که می رسد جمعیتی از هواداران بی جیره و مواجب ایشان برای مدت مدیدی اقدام به دست زدن می فرمایند! حالا اگر پایان فیلم باشد احتمال می دهیم که از فیلم خوششان آمده است . عرض کردم که دنیای احتمالات است !

... داشتم زیر قولم می زدم اما این برادر فرید هی این پا و اون پا می کند که به فیلم خانم رخشان بنی اعتماد نمی رسیم . زود باش .(توضیح اینکه ما به علت بدهی زیاد تلفن که ناشی از علاقه مفرط همسرم به اینجانب در طول موسم حج می شود تلفن و اینترنت خانگی نداریم و باید زحمتش را به اینترنت پرسرعت و آنلاین کیهان عزیز بدهیم . لذا تا اطلا ع ثانوی پستها در کیهان به روز می شود . )

آمدم بابا آمدم . بچه ها خداحافظ .... 

یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

١- فیلم "تک درخت ها" دومین فیلم بلند سعید ابراهیمی فر  در مقام کارگردان است . فیلمسازی که در سال 1367 با نخستین فیلمش " نار و نی" حرکت جدیدی را در ساخت فیلمهایی با نگاه روشنفکرانه ارائه کرد که البته در همان موقع بازتابهای متفاوتی داشت . نار و نی فیلمی عرفانی اما با نگاه روشنفکرانه بود که توده مردم ارتباط محدودی با او برقرار کردند و شاید همین بهانه ای شد تا تهیه کنندگان ، کمتر به کارگردانهایی از این دست اقبال نشان بدهند و به همین دلیل می بینیم که فیلم دوم ابراهیمی فر با فاصله ای 13 ساله در سال 1379 کلید می خورد و جالب اینجاست که تهیه کننده اش هم درست در آخرین مراحل پایان کار ،  ورشکست می شود و همین موجب می شود که تک درخت ها در سال جاری به بار بنشینند ! 

در هر صورت نار و نی کار خودش را کرد و جذابیتهای هنری آن باعث شد که توجه بسیاری از جشنواره های خارجی را به خود جلب کند و در ادامه مسیر ، عده ای فقط و فقط برای خوشامد جشنواره های آنسوی آب فیلم ساختند و مردم خودشان را فراموش کردند که شاید نمونه برجسته آن فیلمهای محسن مخملباف باشد که دیگر هیچ توجهی را در داخل کشور به خود جلب نکرد و مردم با او به چشم یک فیلمساز خارجی برخورد می کنند!

تک درخت ها البته نشان می دهد که در فاصله این سالها ، نگاه کارگردان را از عرفانی – روشنفکری محض به اجتماعی – روشنفکری سوق داده است و همین توجه محدود به بدنه جامعه ، شاید جای شادمانی داشته باشد ، هر چند که زبان فیلم به نسبت اثر قبلی کارگردان  تا حدودی الکن و گنگ شده باشد.

2- نکته دیگری که باید در تحلیل  این فیلم به آن توجه داشت ، نقش " هوشنگ مرادی کرمانی" به عنوان قصه نویس فیلم است . داستانهای روان و جذاب مرادی کرمانی به گونه ای است که هوس هر فیلمساز قصه گویی را برای ساخت اثری بر اساس  این داستانها بر می انگیزد چرا که تماشاچی را تا پایان کار مشتاق نگه می دارد و راضی از سینما خارج می کند. اما اتفاق جالب اینجاست که از قصه های بشدت روایی مرادی کرمانی فقط فیلمسازان قصه گو استقبال نکرده اند بلکه بسیاری با نگاه روشنفکرانه به سراغ او رفته اند که از جمله آنها می توان به کسانی چون محمد علی طالبی ، وحید موساییان و حالا سعید ابراهیمی فر اشاره کرد. 

این گروه ، بن اندیشه و خط اصلی داستان را گرفته اند و بر اساس آن اندیشه های مورد نظر خود را هم ارائه کرده اند که البته همه اینها نشاندهنده ظرفیت  بالای کارهای مرادی کرمانی است .

3-  شاید اشاره به برخی نمادها  و نکات در این فیلم ، ما را از توضیح بیشتر درباره موارد بالا معاف کند. به عنوان مثال ، عنوان فیلم یعنی " تک درخت ها " بسیار با معناست  بخصوص اگر دقت کنیم که در فیلم تنها به یک تک درخت اشاره می شود و بس . اما همین "ها" ی جمع ، نشاندهنده این است که فیلمساز قصد تعمیم آنچه را که در این کار مطرح کرده است دارد. یعنی این وضعیتی است که برای هر هنرمندی ممکن است وجود داشته باشد. بگذریم که در همین کار هم ، کارگردان استاد روشن را شاعر موفق و مستعدی نشان نمی دهد و در موارد بسیار به ناتوانی هنری او اذعان می کند. او حتی دوبیتی کوتاه خود را که برای پسرش ایرج سروده است تمام نمی کند و اعتراف می کند که شعری برای همسرش نگفته است و شعری که برای دخترش فخری سروده بوده است و ایرج پس از مرگ پدر آن را پیدا می کند هم شعر بسیار ضعیفی است  که نشان می دهد "روشن" واقعا شاعر ضعیفی بوده و مدیران انجمن شعر مزبور هم حق داشته اند که او را به عنوان یک شاعر به رسمیت نشناسند یا او را خیلی جدی نگیرند. 

دوربین ایرج هم نقش آفرینی مهمی در این فیلم دارد. ایرج در ابتدا از تمامی زوایای زندگی خانواده پدریش تصویر برداری می کند اما بتدریج پدر به دوربین پسر حساس می شود و به او اعتراض می کند که چرا از بدبختیها و مشکلات زندگی من فیلم می گیری . او به اینکه این فیلمها برای همسر خارجی ایرج و فرزندانش نشان داده شود احساس حقارت می کند و از او می خواهد که این کار را متوقف کند . اما کمی بعد ، گویی از این برخورد خود شرمنده شده باشد ، راه حل دیگری پیدا می کند و با پوشیدن کت و شلوار میهمانی خود و گریم کردن محیط زندگیش از جمله آوردن گلدانهای شمعدانی و آب و جارو کردن حیاط خانه و ... از ایرج می خواهد که از این وضعیت او فیلم بگیرد.

این ماجرا حتما نمادی از فیلمهایی است که در داخل کشور اما برای نمایش در خارج کشور ساخته می شود و جالب اینجاست که این فیلمها اکثرا به نقاط تاریک و سیاه زندگی مردم کشورمان می پردازند.توجه کنید که فیلمهایی که ایرج از زندگی پدرش گرفته است همه سیاه و سفید است اما فیلمهایی که از همسر و فرزندانش در خارج گرفته است همه رنگی هستند ، با اینکه می دانیم گاهی فیلم سیاه و سفید هم گرانتر و هم نایابتر از فیلمهای رنگی است که به فراوانی در بازار وجود دارد! 

 ابراهیمی فر البته خود خیلی به این گناه مبتلا نیست چرا که فیلم نخست وی به تصویرهایی عمدتا زیبا و تامل برانگیز از ایران و بخصوص کاشان مربوط می شد ، اما همه مانند او عمل نکرده اند و بخش اعظمی از این افراد به جرئت می توان گفت مردم و کشور خود را به خوشامد غربیها فروخته اند . نمونه ها در این زمینه بسیار زیاد است که مجال ذکر آن در این فرصت نیست .

اما یک نکته دیگر در این باره این که دوربین اینجا یک کارویژه دیگر  هم دارد و آن ابزار اطلاع رسانی بودن است . خانواده ایرج در آنسوی مرزها با همین دوربین به خانواده پدری ایرج معرفی می شوند و بالعکس. و همین امر موجب می شود که آقای روشن بکوشد چهره ای رتوش شده از خودش را با این ابزار برای خارجیها به نمایش بگذارد!

    انتخاب شهر کرمان هم انتخاب خاصی است . درست است که کرمان شهر مرادی کرمانی نویسنده اصلی داستان است اما شهری است که در میان شهرهای کشورمان بشدت بومی و سنتی باقی مانده است و همین خصیصه موجب شده است که  کارگردان از آن به بهترین وجهی استفاده کند و به طرح منویات خود بپردازد.

***

یک بار دیگر یادآوری می کنم که تک درخت ها با اینکه اجتماعی تر از نار و نی است اما به روانی و زیبایی آن نیست و در بسیاری از موارد به تناقض و لکنت می افتد.در حقیقت تک خال ابراهیمی فر همان فیلم اول اوست و تک درخت ها نتوانسته است با محدوده آن فیلم هم نزدیک شود،  با این حال همین که ابراهیمی فر پس از 13 سال فیلم جدیدی ساخته است جای خوشحالی دارد .  

یک نکته دیگر : جناب آقای صفار هرندی وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی طی یک سال اخیر تاکید کرده اند که هدف ما حرکت به سمت سینمای ملی و بومی است . آیا تک درخت ها تا چه مقدار توانسته است به این هدف نزدیک باشد؟ هر چند که می دانیم این فیلم محصول سال 1379 است !

شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

اگر از سالهای ۶۴ تاکنون هر بهمن را با جشنواره های موسیقی و تئاتر و از همه مهمتر با جشنواره فیلم فجر گذرانده باشی٬ نمی توانی حالا چشمت را بر روی این اتفاق مهم هنری و بهتر بگویم بزرگترین اتفاق هنری در کشورت ببندی و چیزی نگویی. این سالها  وقتی دهه فجر می شود٬ حس غریبی دلت را می فشارد و ثانیه ها را می شماری که خودت را توی سینما فلسطین بیندازی و پرده کنار برود و فیلم آن سئانس شروع شود.

این سالها که وضعت خوب شده یک کارت عکسدار توی جیبت می گذاری و خیلی با کلاس وارد سینما می شوی و بین سئانسها هم دوستانت را می بینی و راجع به چیزی مثل همان فیلم بحث می کنی . اگر می خواهی خیلی کلاس بگذاری طبیعتا باید مقدار معتنابهی  انتقاد بار کارگردان بخت برگشته کنی و اگر می خواهی خیلی ببو باشی خوب حرف دلت را می زنی و از فیلم تعریف می کنی. خوب البته این قانون استثنائاتی هم دارد و مثلا تو به هیچ وجه من الوجوه حق نداری بگویی بالای چشم فیلم بهرام بیضایی ابروست و اگر بگویی خیلی نفهم تشریف داری !

راستش آن کیک و نسکافه هایی که بین فیلمها به منتقدان محترم مطبوعات می دهند هم خیلی می چسبد بخصوص اگر پشت یکی از آن میزهای کافه تریا بنشینی و به سیگارت (من سیگاری نیستم اما یک روز ماجرای خنده دار سیگار کشیدنم را تعریف می کنم !) پک بزنی .

این ماجرای این سالهاست وگرنه آن سالهای دانشجویی که هنوز خبرنگار نبودم تا ساعتها برای فیلمهای مسعود کیمیایی و محسن مخملباف توی صف می ایستادم تا سئانس دو نیمه شب سینما بهمن قسمتم شود و شب که چه عرض کنم ساعت چهار و نیم صبح پاورچین پاورچین در هال را باز کنم تا پدر گرامی  بلای مخصوص را سرم نیاورد! 

امسال اما دوستان کیهان از فرصت حضور اینجانب در حج استفاده فرموده اند و بلیت سنواتی اینجانب را به نام دوست دیگری درخواست کرده اند و به همین دلیل یک مقدار اوضاع روحی اینجانب وضعیت قابل تعریفی ندارد بخصوص که بدانی امسال مسعود کیمیایی و سعید ابراهیمی فر و داریوش مهرجویی و مسعود ده نمکی و سعید سهیلی و .... هم فیلم دارند. طبیعتا من خبرنگار نیستم اگر این فیلمها را نبینم و چون هستم به لطف خدا  حتما همه اینها را خواهم دید !

اگر رفتم و فیلمها را دیدم که سعی می کنم چیزی فراخور توانم بنویسم و اگر نتوانستم که - نه دیگه ان شاء الله می بینم . شما هم دعا کنید. این هم یک نوع مریضی است دیگر ....!

خدا رحمت کند خانوم جون را که همیشه به من  می گفت : ننه ! دیوونگی که یه جور دو جور نیست !

جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

می دانم هنر با سلیقه پیوند محکمی خورده است تا آنجا که کسی ممکن است از شعری یا داستانی یا آهنگ و ترانه ای یا فیلمی یا نمایشنامه ای یا پیکره ای یا یک نقاشی خوشش بیاید و کس دیگری از آن خوشش نیاید و یا اثر دیگری را ترجیح بدهد. این را ذوق و سلیقه و روحیات و خاطرات و عوامل اثر گذار مختلف هر کس تعیین می کند که از چه اثری خوشش بیاید و از چه اثری خوشش نیاید.

فردا دوازدهم بهمن و آغاز دهه به یاد ماندنی و تاریخی فجر است و سالگشت ورود امامی است که با آمدنش به میهن ٬ همه خوبیها را برایمان به ارمغان آورد و به ما یاد داد که می توان و باید با محوریت دین زندگی کرد و برای چیزهای با ارزش قیام و مبارزه کرد و در این راه از ملامت هیچ ملامتگری نهراسید و میدان را خالی نکرد.

من شخصا در میان شعرهای متفاوتی که برای امام امت سروده اند ٬ شعر «کرامات نورانی» زنده یاد سید حسن حسینی را با فاصله بسیار زیاد بیش از دیگر آثار می پسندم. البته برای ارتحال امام ٬ شعری از یوسفعلی میر شکاک به نظر من بی نظیر است .

در هر صورت ٬ به مناسبت ورود پر برکت امام به میهن اسلامی ٬ این شعر زیبا را تقدیم دوستان عزیز و خوانندگان خوب این وبلاگ می کنم . البته اگر دوستان شعرهای خوب دیگری را در نظر داشتند خوشحال می شوم که کامنت بگذارند و من و دیگران هم از خواندن آن لذت ببریم .

و حالا شعر سید:

هلا ! روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو
به مهمان شراب عطش می دهد
شگفت است مهمانی چشم تو
بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو
پر از مثنوی های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو
تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو
دلم نیمه شب ها قدم می زند
در آفاق بارانی چشم تو
شفا می دهد آشکارا به دل
اشارت پنهانی چشم تو
هلا توشه راه دریا دلان!
مفاهیم طوفانی چشم تو
مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو
از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنی چشم تو

چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

الان که این متن را می نویسم ٬ شام غریبان امام حسین «ع» است و من مجبورم به جای اینکه در جلسه حاج آقا مجتبی باشم ٬ در کیهان اخبار فردا - چهار شنبه - را آماده کنم.

خیلی غمگینم ٬ خیلی خیلی غمگینم. امشب حاجی حتما روضه حضرت زینب «س» را می خواند٬ بگذریم که موضوع بحث این شبهای ایشان ٬ موضوعی بسیار بکر و جذاب است و من حسرت می خورم .

دو روز گذشته چون تعطیل بود ٬ خوب توانستم از حضور در این مجلس پر مغز و پر فیض استفاده کنم . دیشب حاجی روضه وداع را خواند و هنگامه ای به پا کرد.

وداع

وداع

وداع همیشه سخت بوده است . نمی دانم وداع برای آنها که همه چیز را می گذارند و می روند سخت تر است یا برای آنهاکه بی همه چیز می مانند و نمی توانند بروند. نمی دانم وداع برای حسین سخت تر بوده است یا برای زینب ؟ برای خواهر سخت تر بوده است یا برای برادر؟!

***

دو سه سال پیش ٬ در همین مجلس حاجی ٬ وقتی جلسه تمام شده بود٬ به آقا مرتضی - دوست و برادر بسیار عزیز و دیرینه ام - بحث «وداع» پیش آمد. من حضور استاد سید حسام الدین سراج را در جلسات سابق حاجی یادآوری کردم . آقا مرتضی گفت : بعضی از آقایان می گویند به آقای سراج خواننده نگویید ٬ مداح بگویید. چون وجه مداحی ایشان کمتر از خوانندگیش نیست. من ناگهان به یاد نوار «وداع» سید  ٬ افتادم و از آن تعریف کردم . مرتضی بسیار مشتاق شنیدنش شد. فردا هر دو نوار «وداع» را برایش آوردم و دیگر آقا مرتضی را ندیدم تا شب آخر جلسه.

وقتی مرا دید٬ گفت : تقی ! تو چی کار کردی با ما؟ گفتم : چطور؟ گفت : همان موقع که نوارها را به من دادی سفر غیر منتظره ای برای مشهد پیش آمد و من با همسرم صبح زود به سمت مشهد راه افتادیم و نوارهای «وداع» را هم با خود بردیم. فقط این را بگویم که از تهران تا مشهد و از مشهد تا تهران - تمام راه را - با این نوار گریه کردیم . گریه هایی که کمتر از آنچه برای روضه های حاجی می کنیم نبود!

***

امشب روح بسیار خسته ای دارم. آنقدر که توان نوشتن آنچه از سید حسن حسینی انتخاب کرده ام ندارم . دلم می خواست امشب از «وداع» می نوشتم و این مجموعه عاشورایی هنرمند متعهد سید حسام الدین سراج را هم معرفی می کردم تا کسانی که دلشان می خواهد در خانه و خودرو و تکیه و مدرسه چیز تازه و تاثیر گذاری بگذارند همین الان دست به کار شوند و این آلبوم را تهیه کنند.

این روزها برای دل من خیلی دعا کنید...

سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

کسانی که در کنار آثار متعدد و مفید گوناگونی که درباره وجه احساسی و تاریخی ماجرای عاشورا وجود دارد ٬ علاقه مندند به وجه معرفتی و اجتماعی - فرهنگی این واقعه عظیم نیز توجه داشته باشند٬ پیشنهاد می کنم به کتاب گرانسنگ «قیام جاودانه» اثر استاد علامه محمد رضا حکیمی - صاحب مجموعه کم نظیر «الحیات» مراجعه کنند. من در این جا بخشهایی از یکی از مقالات این کتاب را به دوستانم هدیه می کنم:

***

هنگامی که می نگریم در« خطبه عاشورا» ٬ سخن از عدل می رود و از اینکه عدالت از میان رفته است ...( ۱) می فهمیم که ما نیز باید با دفاع از «عدالت» ٬ فلسفه عاشورا را زنده نگاه بداریم ٬ و با قیام برای اجرای عدالت از عاشورا دم بزنیم و خود را وارث عاشورا بدانیم.

هنگامی که می بینیم «حبیب بن مظاهر اسدی» و « سلیمان بن صرد خزاعی» ٬ در نامه خود به امام حسین«ع» ٬ از آن امام بزرگ می خواهند تا بیاید و با ظلمهای اقتصادی نیز مبارزه کند ٬ و برای غلبه سرمایه داران بر جامعه اسلامی  و سرنوشت جامعه چاره ای بیندیشد(۲)٬ خوب درک می کنیم که تکلیف مسلمانان حسینی و مومنان عاشورایی چیست ٬ و وظیفه مردمی که خود را ادامه وجود و استمرار تعهد حبیب بن مظاهر ها و سلیمان بن صرد ها می دانند ( و باید هم چنین باشد) ٬ و ذکر و وردشان « یا لیتنا کنّا معکم » است ٬ یعنی «ای عاشوراییان !  کاش ما هم با شما بودیم٬ و در راه یاری حسین ٬ شهید می شدیم » ٬ کدام است ؟

... و خوب پی می بریم که آن خون که در جام خورشید ریخته است ٬ و فجر و شفق را - سرخ فام - بر سراسر آبادیها و زندگیها می تاباند٬ تجسم کدام آرمان و تبلور کدام فریاد است . این همه و این همه ٬ فریاد دفاع از حقیقت و عدالت است که از حلقوم خونین عاشورا ٬ لحظه به لحظه ٬ چونان تندرهای ستیغ لرزان ٬‌در اعماق زندگیها و ملتها طنین می افکند ٬ و رسالت سترگ عاشوراییان را ٬ هر چه باعظمت تر٬ منعکس می سازد...

آری ٬ مردمی که اهمیت حیاتی و دینی و انسانی عدالت را درک نکنند جاهلند. و مردمی که عدالتخواه نباشند مرده اند. و مردمی که ظلم را منحصر در ظلم سیاسی بدانند و از ظلم اقتصادی و معیشتی و فاجعه بزرگ آن - چنانکه باید- آگاه نباشند ٬ فریب خورده اند... و جامعه عاشورایی هرگز اینچنینها نیست٬ و نباید باشد... زیرا که جامعه خورشید جامعه روز است ( آگاهی و بیداری) ٬ نه جامعه شب ( جهل و فریب خوردگی).

و این همه احادیث فراوان و گوناگون که از پیامبر اکرم «ص» و ائمه طاهرین«ع» درباره «عاشورا» و زنده نگاه داشتن آن رسیده است ٬ و آن همه ذکر ثواب و فضیلت برای احیای این مراسم و حضور در آنها ٬ و آن همه زیارت و دعا درباره «عاشورا» (۳) ٬ از جمله ٬ برای احیای این آرمان خورشیدی است که یاد شد . و از اینجاست که همه امت اسلام مکلفند که همواره عاشورا را زنده نگاه دارند ٬ و همه اقالیم قبله موظفند که تلالو این حماسه خورشیدی را ٬ در طنین پر جلال آیات عدل و قسط٬ همیشه درخشان و پرتو افشان حفظ کنند ٬ و با این پشتوانه سترگ از همه ذلتها و تسلیمها برهند٬ و به همه خوابها و خمودگیها پشت کنند٬‌و به همه عزتها و آزادیها برسند.

مسلمانان جهان باید بیدار شوند ٬ و پرچم خونین عاشورا را برافرازند ٬ و پیوسته حلقه های این سلسله الهی را در معبر قرون و اعصار به هم بپیوندند ٬  و آیات قرآن را با خون فرزندان قرآن تفسیر کنند ٬ و عدالت را هدف قرار دهند ٬ و ذلتها را نپذیرند . مستکبران پیشین می کوشیدند تا فروغ عاشورا را بپوشانند ٬ تا بتوانند با خیال آرام ٬ به ستم و بیداد خویش ادامه دهند . امروز نیز برخی می کوشند تا گستره فروغ عاشورا را محدود سازند ٬ لیکن چگونه ممکن است ؟هنگامی که «گاندی» از درون «شبه قاره» می گوید:« من مبارزه را از شهیدان عاشورا آموختم» ٬ و شیخ محمد محمد مدنی از دامن «اهرام» می نویسد:« ما باید از یاد ماه محرم سرمشق بگیریم » ٬ و شیخ عبدالله علایلی - یکی از قله های فرهنگ لبنان - درباره یک شب عاشورا که در «قاهره» برگزار می شود ٬ کتاب « سمو المعنی فی سمو الذات» را می نگارد ٬ و متفکر اصلاح طلبی از اعماق « لاهور» فریاد می زند:

سرّ ابراهیم و اسماعیل بود

یعنی  آن اجمال را تفصیل بود

ما سوی اله را مسلمان بنده نیست

پیش فرعونی سرش افکنده نیست

خون او تفسیر این اسرار کرد

ملت خوابیده را بیدار کرد

رمز قرآن از حسین آموختیم

زاتش او شعله ها اندوختیم

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز

تازه از تکبیر او ایمان هنوز

آری٬ جوانان غیور مسلمان ٬ در هر جای جهان ٬ و از هر دو مذهب اسلامی: سنی و شیعه٬ خون خود را به حماسه حسینی پیوند زنند ٬ و در مشرق عاشورا بایستند ٬ و با تلاوت آیات فلق ٬ در الهام خونین نگاره شفق٬ درفش صلابت و مقاومت اعصار را بر افرازند   ٬ و در  جولانگاه شرف و آزادگی حضور داشته باشند ٬ و با غرق گشتن در زمزمه قرآن و نماز شب عاشورا ٬ و مدد جستن از مردانگی و شجاعت روز عاشورا ٬ همواره ٬ فرزندان حسین باشند و عاشورا ٬ نه ابزار دست یزید و ابن زیاد ... حسینی باشند و آزاده ٬ نه یزیدی و برده ...

--------------------------------------------

۱- مقتل معتبر «ابصار العین» ٬ از علامه شیخ محمد سماوی عراقی ٬ صفحات ۷و ۱۱.

۲-«بحار الانوار» ٬ جلد۴۴ ٬صفحه ۳۳۳  ٬ به نقل از شیخ مفید«ره».

۳- که می نگریم زیارت حضرت امام حسین «ع» ٬ بجز در روز «عاشورا» و روز «اربعین» ٬ در بسیاری از اوقات مستحب است ٬ از جمله در شب و روز اول «ماه رجب»٬ و شب و روز نیمه «ماه رجب»٬ «شب نیمه شعبان» ٬ «شبهای قدر» ٬ شب و روز «عید فطر» ٬ شب و روز «عرفه»٬ شب «عید قربان» ٬ و در روز «عید غدیر» - که بزرگترین عید اسلام٬ بلکه بشریت است - خواندن «دعای ندبه» مستحب است که در آن ذکر امام حسین «ع» و شهادت کربلا آمده است ... اینها همه بجزجنبه توحیدی و عبادی آن ٬‌که یاد خدا و یاد ولی شهید خداست ٬ برای توجه یافتن نفوس و ارواح است به مرکزیت حق و عدل و ایجاد آمادگی در جانها و همتها ٬ برای دفاع از حق و عدل . 

شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

از جمله نویسندگانی که در ماههای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی و نخستین سالهای آن ٬ جایگاه ویژه ای در رسانه ها و مطبوعات داشت ٬«پرویز خرسند» بود. خواسته یا ناخواسته نام خرسند با نام دکتر شریعتی پیوند خورده است . خرسند قلم سحاری دارد و  مانند خود شریعتی ٬ با کلمات ٬ تازیانه می زند بخصوص آنجا که به رثای اهل بیت «ع» می پردازد که البته بیشترین نوشته های او در باره این بزرگواران است .

من خود در کلاسهای روزنامه نگاری به دوستانی که از من می پرسند آثار چه نویسندگانی رامطالعه کنند تا قلمشان توان بیشتری بگیرد ٬ به چند نفر اشاره می کنم که شاید در صدرشان نام پرویز خرسند باشد. اینکه چرا امروز دیگر خبری از پرویز خرسند و نوشته های تاثیر گذارش  نیست ٬ فکر می کنم با اطلاعی که دارم بیش از همه به خودش بر می گردد! اما به هیچ دلیلی نمی توان از قلم سحار او چشم پوشی کرد و نام او را بر تارک نویسندگان موفق دهه های پنجاه و شصت ذکر نکرد.

نامه ای از دکتر خطاب به پرویز در دست است که چندین بار در آن تاکید می کندکه من به توانایی و زیبایی قلم تو رشک می برم و در این نامه بارها از خدا می خواهد که خرسند را حفظ کند.

من خود نخستین بار ٬ نام خرسند را بر پیشانی نخستین مقاله کتاب «شهادت» از انتشارات حسینیه ارشاد در یکی از سالهای دهه پنجاه دیدم که پس از آن متن دو سخنرانی دکتر شریعتی در شب عاشورای حسینی و دیگری نیایش آمده بود. این مقاله شاید یکی از بهترین کارهای خرسند باشد که من به مناسبت ایام آن را ذکر می کنم اما به اقتضای فضای محدود و حوصله دوستان از خیر بخشهایی از آن می گذرم:

***

بر صفیر اولین تازیانه ای که فرا رفت و فرود آمد و بر پوست لُختمان خطی از خون کشید٬ کدامین گوش گواهی داد؟

بر آذرخش اولین شمشیری که فرا رفت و فرود آمد و فریاد سرخ رگانمان را به آسمان افشاند٬کدامین چشم گواهی داد؟

بر رویش اولین دیوارهای زندان و پیوستن اولین دانه های زنجیر٬ و ثقل سهمگین اولین غل و یوغ و بر ظلمت غلیظ سیاهچال - خانه قرنهامان - کدامین دل گواهی داد؟

بر اولین شب گرسنگیمان «که گرسنگی تا تاقمان می برد» ٬ کدامین انسان گواهی داد؟

و کدامین تشنگی شناخته ٬ گواه اولین قطره مرگی بود که در دهان آبخوانمان چکاندند؟

... و پس از آن کدامین گوش ٬ هجوم تازیانه ها را شنید؟ و کدامین چشم ٬ برق شمشیرها را دید؟و کدامین دل در ظلمت زندانهامان گرفت ؟ و چه کسی بر گرسنگی و تشنگی همیشه مان گواهی داد؟ هیچ کس و هیچ کس.

نه هیچ گوشی و چشمی و نه هیچ قلبی٬ که ما همه یک تن بودیم که تازیانه می خوردیم ٬ در برق شمشیرها می شکافتیم و در ظلمت خیس زندانها می پوسیدیم . و جز ما که بود که طعم تازیانه را چشیده باشد٬ و درد شمشیر را کشیده باشد ٬ و ظلمت زندانمان را لمس کرده باشد٬ و در گرسنگی و تشنگیمان مچاله شده باشد؟

.........................

حق با «قابیل» بود که چنان آسوده خفته بود٬ و خواب راحت قابیلیان جاودانه بود اگر گواهی بر نمی خاست ٬ زمان ٬ شبی همیشه بود٬ اگر شاهدی بر نمی خاست . و کودکانمان ٬ خوراک همیشه کلاغان و کرکسان و دخترانمان ٬ لقمه همیشه بازار برده فروشان و پسرانمان ٬ برده همیشه اربابان و «ما» ٬ همه ٬ محکومان همیشه فراموش حاکمیت قابیل ٬ اگر شهیدی بر نمی خاست .

اما برخاست ٬ قامتی همتای کینه ما

نگاهی ٬ به وسعت آرزوهای ما

تن پوشی٬ به رنگ خون ما

و فریادی ٬ به قدرت نفرت ما

در مشهد خونین ما٬ شهیدی چون او می بایست که عمق زخممان را بداند و وسعت رنجمان را بشناسد ٬ و اوج آرزوهامان را دریابد ٬ و در لحظه لحظه ما شکنجه شده باشد تا در دادگاه زمانه ٬ چنان به محکوم کردن دژخیمان بایستد که هیچ قابیلی ٬ در هیچ لحظه ای از زمان ٬ ایستاده نماند.

او که ذره ذره رنجمان را ٬ از لحظه لحظه زمان گرفته بود٬ دیشب به مشهد خویش ایستاده و امیدمان را در فریادش خواند که :

« سخن از پیکاری پر بیم و امید و شکست و پیروزی نیست - که اصلا پیکاری نیست - صحرای محشر است و هنگامه داوری . هر که به جنگیدن آمده است و به امید غنیمت ٬ سر خویش گیرد و در ظلمت شب ٬ جان تاریک خویش ٬ برهاند. فردا٬ در گسترده ترین دامن خاک و گشاده ترین چشم آسمان ٬ هر تن رنج قرنها را پذیره می شود ٬ و خون درد خویش را - که درد قرنهاست - به چشم زمان می پاشد.

فردا٬ سخن از چگونه کشتن نیست ٬ سخن از چگونه کشته شدن است .

فردا ٬ سخن از چه گرفتن نیست ٬ سخن از همه چیز دادن است .

فردا٬ هنگامه خوبتر مردن است .

آنان که گرسنگی را با ذره ذره پوستشان آنان که تشنگی را با تمام جانشان له له نزده اند.

آنان که تازیانه را در شط سرخ خون خویش شناور ندیده اند.

آنان که مرگ را در قلب خویش نتپیده اند.

آنان که در لحظه لحظه رنج آدم شریک نبوده اند.

آنان که خویش را در بلندترین قله درد آدمی به انسان نبخشیده اند.

آنان که در خویشند و برای خویش می زیند ٬ سر خویش گیرند و جان خو د برهانند که فردا روز «بی خویشی » است و روز انفجار «خود» بر معبر فرو بسته «زمان».

فردا٬ نمایشگر رنجی است که بر انسان رفته است و می رود٬ و این نه رنجی است که هر جانی تاب آورد.

فردا٬ روز «شهادت» است و «قیامت». «شهیدان» بمانند که «شکستن» را می توانند.»

......................................

این نوشته طولانی است و بقیه آن را به جست و جوی دوستان پیگیر وا می گذارم .با این توضیح که این متن در سالهای خفقان شاهنشاهی  نوشته شده است ! 

جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

مطلب امروز را با پیشنهاد  برادرم – علی- از کتاب"سوگ سرخ"برادر بزرگوار دکتر محمد رضا سنگری انتخاب کرده ام که نوشته های خوب فراوانی درباره این ایام و شخصیتهای مرتبط با آن دارد. این کتاب را نشر قو منتشر کرده است:

***

از ساحل کربلا ،این سرزمین تشنه کام و خارستان خشک که همواره تداعی کننده مظلومیت و عطش است ، جویباری از اشک می گذرد. طراوت کربلا ، مرهون این چشمه زلال و جوشان است .اشک پشتوانه انقلاب عاشورا ست و به مدد آن چهارده قرن ، آینه بی غبار کربلا همه تاریخ را به تماشای خویش خوانده است . فرزند کوثر ، ان روز خون خیز ، در شراره آفتاب طف ، شیعه خویش را به چشمانی بارانی و قلبی طوفانی خواند:

 

شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی

او سمعتم بغریب او شهید فاندبونی

 

شگفتا در سرشت اشک ، چه رازی نهفته است که حسین "ع" فرداییان را بدان خوانده است ؟

اشک ، ترجمان روحی شفاف و صیقل خورده و قلبی آتش خیز و حاصلخیز است . اشک آهنگین دلنشین عشق و فریاد بلند محبت است .اشک هرگز دروغ نمی گوید و نمی فریبد. آنان که بر حسین "ع" و کربلایش و مظلومیت جانگدازش اشک می ریزند ، با حقیقت خوبتر می جوشندو بر باطل پرشورتر می خروشند.اشک آیت صداقت ، تفسیر بی غباری درون و گویای عشقی منزه و مصفاست .شیعه در تاریخ شکوهمند خویش آنجا که با فواره خون آسمان کدر تاریخ را شسته است به مدد اشک نیز چهارده قرن ، گرمای دشت آتش خیز عاشورا را در خویش نگة داشته و در بی آبی عاشورا آب شده و فراتی از اشک بر گونه رانده است تاعطش عاشورا امتداد نیابد و حلقوم عدالت تشنه نماند.  

او با اشک و از اشک سلاح ساخته است و گلوله هایی جان ستان اما خاموش بر جان جنایت نشانده است . چشمه اشک عاشقان خشکیده مباد و اشک و اشک باوران عاشورایی را در تلطیف درون همواره اشک ، میهمان گونه ها باد.

 

 

پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

این شعر را در وبلاگ میثم دیدم و بسیار از آن خوشم آمد . بیشتر به این دلیل که شعرهای پاستوریزه برای نهضت امام حسین «ع» اصلا مناسب ذات آن ماجرای سرخ نیست . میثم البته یاد آور شده که این شعر را از نشریه دانشجویی قلمستان برگزیده و نام شاعر آن را هم نمی داند. حیف!

در انتخاب خطر ، استخاره ممنوع است  

کلام، هیچ...که حتی اشاره ممنوع است

 

نوشته اند به طومار جاده، با خط خون:  

برای مرد، عبور از کناره ممنوع است

 

مپیچ دور بدن‌های کشتگان، مهتاب!  

کفن برای تن پاره پاره ممنوع است

 

غرور، داد به چشمان تشنه لب، اخطار:  

که سمت آب گوارا ٬نظاره ممنوع است!

 

تمام ماحصل نهضت حسین«ع» این است:  

که نام مرد به هر سنگواره ممنوع است

 

نبینم ای غزل سرخ! بی‌طرف باشی

صریح باش!دگر استعاره ممنوع است

 

شهادت آمد و هفتاد و دو نفر گفتند:  

در انتخاب خطر استخاره ممنوع است...

 

چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

وارد خانه که شدم «مادام» کنار مریم - همسرم - نشسته بود و یک کاسه آش هم وسط بود. با خنده گفتم : مریم ! برای مادام چه  آشی پخته ای؟! گفت : آش را خود مادام پخته و یک کاسه هم برای ما آورده است .

مادام محمودیان همسایه دیوار به دیوار ما در کوچه شهید« ویگن گاراپیدی» نارمک بود. کوچه ای که با دو سه کوچه دیگر٬ بخش ارمنی نشین نارمک را تشکیل می دهند. مادر بزرگ دوستم -فرهاد- که دیگر سنی از او گذشته بود ٬ به اصرار فرزندش پیش آنان رفته بود و با لطف آنان ما دو سه سالی آنجا نشستیم.

از آنجا که من و همسرم مقلد حضرت آیت الله خامنه ای هستیم و بنا به فتوای ایشان٬ اهل کتاب پاکند و نجس محسوب نمی شوند ٬‌ طبیعتا رابطه ما ٬ حتی رابطه غذایی ما با مادام خیلی خوب بود و رفت و آمد زیادی داشتیم .

همسرم توضیح داد: مادام آش نذری پخته است . پرسیدم : مادام ! شما هم نذر آش دارید؟ گفت : بله . اما این نذر برای امام حسین است . خیلی تعجب کردم . گفتم : شما برای امام حسین نذر کرده اید؟! با همان فارسی لهجه ارمنی گفت : چرا تعجب می کنی؟ما هم امام حسین را دوست داریم . و ادامه داد : حالا چند روز دیگر هم صبر کن ببین  این کوچه نزدیک تاسوعا و عاشورا که می شود برای امام حسین چه کار که نمی کنند.

توضیحات مادام تعجبم را بیشتر کرد. بخصوص وقتی که گفت : تازه این که چیزی نیست . من هر سال یک گوسفند نذر امام حسین دارم که خودم می خرم و آن را به تکیه جوانان آزاده که در بن بست بالایی هستند می دهم .

مادام خیلی خونسرد ادامه می داد و ظاهرا موضوع برایش کاملا عادی بود و از تعجبهای من تعجب می کرد. چایش را که سر کشید ٬ گفت :ببین ! ما امامها را خیلی دوست داریم . یک چیزی بگویم راحتت کنم. من و دخترانم هر وقت در زندگی مشکلی پیدا می کنیم ٬ یک بلیت رفت و برگشت هواپیما به مشهد می گیریم . می رویم ٬ حاجتمان را می گیریم می آییم .

خیلی عجیب بود. مادام نگفت حاجتمان را می گوییم می آییم٬ گفت : می گیریم می آییم!!

***

ایام تاسوعا و عاشورا و هنگامه راه افتادن دسته ها - بخصوص دسته فاخر اردبیلی ها که با مداحی آقای موذن زاده  در زمین وسیع سر کوچه تکیه زده بودند  -رسید. با صدای هر دسته ای ٬ با مریم به دم در می رفتیم . درهای تمام خانه های کوچه شهید ویگن گاراپیدی همزمان با در خانه ما باز می شد. زن و مرد ٬ پیر و جوان ٬ ارمنی و مسلمان - و البته آنجا اکثرا ارمنی -برای سید و سالار شهیدان اشک می ریختند. 

 راستش را بخواهید ٬من بیشتر  با دیدن اشکهای  مادامهای کوچه که روسری بر سر ٬ بارانی بودند  اشک می ریختم تا با صدای مداح دسته ها...

سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

در  ویژه نامه کیهان فرهنگی که اگر اشتباه نکنم در زمان مسئولیت زنده یاد حسن منتظر قائم منتشر می شد ٬ این غزل حافظ را با  توضیحات استاد ارجمند بهاء الدین خرمشاهی خواندم . این ویژه نامه مربوط به حافظ بود و هر شخصیت و صاحبنظری نکته ای در باره حافظ گفته بود٬ از جمله آقای خرمشاهی که غزلی را که می آورم  درباره حضرت سید الشهدا امام حسین «ع» دانسته بود. بعدها در چندین مجلس روضه خوانی ابا عبدالله ٬ روحانیان خوش ذوق همین غزل را به همین مناسبت خواندند و مجلس را منقلب کردند.

در ایام عزاداری آقا امام حسین «ع» ٬ برای اینکه خیلی از حامد حجتی عقب نمانم که وبلاگ جدید «عطش زار» را راه انداخته است ٬ سعی می کنم چیزی با حال و هوای محرم بنویسم و حالا دومین روز را با لسان الغیب بگذرانیم.

برخی ابیات این غزل ٬ عجیب عاشورایی است مخصوصا آنجاها که به تشنگی  و آب ٬ به کوکب هدایت یا همان سفینه النجات ٬ به سرهای بریده٬ به ولی نشناسان و امام نشناسان و ... اشاره دارد.

البته یک بار نیز که در محضر آیت الله سید احمد نجفی بودیم ٬ ایشان در سخنان خود به طور ظریفی به کلید واژه های حسینی و عاشورایی در بسیاری از غزلهای خواجه اشاره داشتند که فرصت این مطلب٬ مجال اشاره به آن نیست .

 و اما غزل لسان الغیب :

زان یار دلنوازم ٬ شکری است با شکایت

گر نکته دان عشقی٬ بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت ٬ هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را ٬ مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان ٬ رفتند زین ولایت

در زلف چون کمندش ٬ ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی ٬ بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد ٬ خونریز را حمایت

در این شب سیاهم ٬ گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آ٬ ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم ٬ جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان ٬ وین راه بی نهایت

ای آفتاب خوبان ! می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان ٬ در سایه عنایت

این راه را نهایت ٬ صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل ٬ بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم ٬ روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر٬ کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ٬ گر خود بسان حافظ

قرآن ز بر بخوانی ٬ با چارده روایت

دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

شاید در این بیست سال اخیر برای من محرم در کنار عزاداری ها و سینه زنی ها و روضه خوانی ها ٬ یک خاطره دلنشین دیگر هم دارد و آن شعر «خط خون » آقای سید علی موسوی گرمارودی است . شعری که در همان اوان سرودن آن توسط استاد ٬ در آن زمان که نوجوانی بیش نبودم ٬ در ذره ذره وجودم رفت و شاید به چند روز نرسید که این شعر ۱۳ صفحه ای در قالب سپید را که موزون هم نبود اما از دیگر عناصر شعری بسیار بهره برده بود ٬ حفظ کردم.

فراموش نمی کنم آن سالها ٬ دایی ام مرا به مراسم ده روزه سالگرد تاسیس حزب جمهوری اسلامی  که در سینما فلسطین تهران برگزار می شد می برد و من هرشب تمام  این شعر را بر روی سن برای مدعوین که هر شب با شب پیش متفاوت بودند از بر  می خواندم .  و باز فراموش نمی کنم که در حین دکلمه کردن من که یک نی نواز چیره دست در پشت پرده آن را همراهی می کرد ٬چنان اشکی از حضار  می گرفت که کمتر در روضه خوانی ها دیده ام . بخصوص بانوانی که در قسمت سمت چپ سینما نشسته بودند.

این برنامه هر سال تکرار می شد و آن نوجوان کوچک ٬سال به سال بزرگتر می شد و در عین حال با مفاهیم عمیق نهفته  در این شعر بیشتر مانوس می شد. این قطعا گزاف و مبالغه نیست که در طی این سالهای طولانی ٬ هر بار که این شعر را در جایی خواندم یا با خودم زمزمه کرده ام ٬ باز هم به نکات جدیدی رسیده ام و بخشهای جدیدی از آن را کشف کرده ام .

به مناسبت فرا رسیدن ایام عزای حسینی ٬ دوستان عزیز و مخاطبان گرامی وبلاگم را به خواندن این شعر زیبا دعوت می کنم و به همین مناسبت ٬ بخشهایی از آن را  - بر اساس حافظه ام - در اینجا ذکر می کنم:

درختان را دوست می دارم

که به احترام تو قیام کرده اند

و آب را

که مهر مادر توست

خون تو شرف را سرخگون کرده است

شفق آینه دار نجابتت

و فلق محرابی

که تو در آن

نماز صبح شهادت گزارده ای

در فکر آن گودالم

که خون تو را مکیده است

هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم

در حضیض هم می توان عزیز بود

از گودال بپرس

شمشیری که بر گلوی تو آمد

همه چیز و هر چیز را در کائنات

به دو پاره کرد

اینک هر چیز

یا سرخ است

یا حسینی نیست

خونی که از گلوی تو تراوید

هر چیز و همه چیز را در کائنات

به دو پاره کرد

در رنگ

اینک هر چیز

یا سرخ است

یا حسینی نیست

آه ای مرگ تو معیار !

مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت

و آن را بی قدر کرد

که مردنی چنان

غبطه بزرگ زندگانی شد

خونت با خونبهایت - حقیقت -

در یک تراز ایستاد

و عزمت ضامن دوام جهان شد

که جهان با دروغ می پاشد

و خون تو

امضای راستی است

و ستیزه با ناراستی

***

فکر می کنم خیلی طولانی شد. این تازه اول شعر است و حالا حالاها ادامه دارد. ان شاء الله در فرصتهای مناسب دیگر بخشهای زیبای آن را تقدیم دوستان خواهم کرد اما پیشنهاد می کنم دوستان همین الان دست به کار خرید این کتاب شوند.این کتاب را انتشارات زوار در خیابان جمهوری اسلامی حد فاصل بهارستان و مخبر الدوله و گزیده ای ار شعرهای آقای موسوی گرمارودی را دفتر نشر فرهنگ اسلامی در خیابان فردوسی رو به روی بانک ملی منتشر کرده بودند. دوستان از خرید این کتاب بخصوص با نشانی دومی که کاملتر است پشیمان نخواهند شد.

یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()